Farsi | English

   
 
تماس با ما شخصيت هاي محيط زيستي لينك هاي مرتبط فروشگاه گالري تصاوير كتابخانه فعاليت ها اخبار و مقالات درباره ما صفحه اصلي
 
 



انار

داستان کوتاه - احمد افقهی


هر کسی به یک شکلی میره، آقای ابولحسنی وقتی داشت برای خانم ملاح انار دونه می کرد سکته کرد و بعد رفت.

روز قبل پیاده رفته بود تجریش. از همان مسیر همیشگی. راهی که نزدیک نود سال از آن گذشته بود. از وقتی که تا سر پل همه راه کوچه باغ بود و زمین کشاورزی و او همه را می شناخت ، تا امروز که بسیاری از آن باغ ها دیگر نیست و تنها کوچه ها باقی مانده اند. و یک بعد از ظهر پاییزی دیگر ، فصلی که دوست می داشت ، و راهی که هزاران بار رفته بود. می رفت آقا بزرگی، بعد هم مقصود بیگ و سر پل تجریش. مغازه هایی که آشنا بودند، هم محلی ها، همسایه ها و دوستان سال های دراز.
آرام و با حوصله گشتی در بازار دم امامزاده صالح زد. با چند نفر از مغازه دارها گپی زدو انار خرید. جوانی گفت پدر ازگیل شمرونی بدم؟ و او خنده ای کرد و گفت : اینا که شمرونی نیست، هر وقت شمرونیش اومد خودم می گیرم. آشناها و قدیمی ها می دانستند که او ازگیل شمرون، خرمالو و توت کن ، آلبالوی آهار، سیب شهرستانک و هر آنچه مال اطراف البرز بود را خوب می شناخت.
وقتی با کسیه پارچه ای پر از انار برمی گشت، چند جا نشست. یکی همان اوایل مقصود بیگ، مغازه داروهای گیاهی ، دوست خیلی خیلی قدیمی. خوش و بشی کرد و سفارش هایی برای زمستان داد. کیسه دستش سنگین تر از آنی بود که بتوان چیزی به آن اضافه کرد. وقتی که انار می خرید، در نظر داشت که بچه های جمعیت و دوستان و نزدیکان خواهند آمد، و از اناری که او دانه کرده است می خورند. خانه او و ملاح همیشه شلوغ و پر رفت و آمد بود. شوخی و خنده خواهد بود و صحبت هایی در مورد طبیعت و محیط زیست و خاطراتش که شروع کرده بود به نوشتن و صحبت در مورد وبلاگی که بهروز برایش درست کرده بود و نظرات او را در مورد زندگی و هستی، در آن نوشته بود.
ایستگاه نشستن بعدی پایین تر روی پله های سنگی باغی بالاتر از چهار راه دکتر حسابی بود. کمی پایین تر زمین های پدریش بودکه الان تکه تکه شده بود، آن طرف کمی دورتر، زمین های خانم فخز الدوله و همینطور دیگران تا باغ سفارتخانه ها. این تک درخت های قدیمی را تک تک به خاطر داشت. بعضی از آن ها را پدرش و تعداد دیگری را خودش یا برادرش حسن آقا کاشته بودند. وقتی فکر می کرد، شماره درخت هایی که تا امروز کاشته بود، از دستش خارج شده بود. نگاهی به اطراف انداخت و آرام بلند شدو راه افتاد. برگ های زرد، بوی پاییز، خنکی دلچسب دم غروب و خانه ای گرم، جایی که لقا جون با شوخی ها و خنده هایش منتظر بود.

انار دون شده آن شب تا دو روز بعد هم توی یک ظرف کریستال روی میز بود و هرکس آمده بود دیدن خانم ملاح کاسه کوچکی از آن را خورده بود.

 

WSAEP All rights reserved © 2009