|

سگی به نام زنبور
داستان کوتاه - احمد افقهی
سه ماهه بود که رنگش معلوم شده بود و مشخص بود که دیگر
تغییری نخواهد کرد.پشم هایش یک زردی بخصوصی داشت .بالای هر
دوتا چشمش خطی مشکی مثل ابرو پیداشد. عین زنبورهای زرد این
بود که اسمش شد زنبور.
وقتی گله به کوه می رفت زنبور هم در کنار پنج سگ دیگرآن را
همراهی می کرد .شب ها همه سگ ها اطراف گله می چرخیدند
وتاصبح با چشم های باز، بین خواب وبیداری ودرحالی که گوش
هایشان به هر صدائی یا هر بوی غریبه ای تیز می شد دراز می
کشیدند .
قبل ازاینکه خودش به تنهائی دوگرگ گرسنه را فراری دهد سه
چهارباری همراه بقیه سگ ها حمله گرگ های زیادی رادیده
بود.ازهمان زمانی که شش هفت ماهش بود با سگ های دیگر حتی
با نر های چند ساله درگیر می شد .شق ورق راه می رفت ومی
خواست جائی در بین سگ ها برای خودش باز کند . روزی که با
برفی سگ قوی هیکل گله درافتاد اگر چه زخمی شد، اما برفی هم
سخت خسته شد و زخمی و بقیه فهمیدند که گله سگ ها، نر جدیدی
دارد پیدا می کند. مسلم و مطلب چوپان های گله می گفتند که
او سگ خوبی خواهد شد. واو از نگاه آن ها واز تکه گوشت هائی
که گاهی جدا ازدیگر سگ ها برایش می انداختند این را فهمیده
بود. وقتی صدامی زدند زنبور، اوبه سرعت خودش را به آنها می
رساند. دمی تکان می داد و نگاهشان می کرد. وقتی سه سالش
شد، دیگر جای خودش را در گله کاملا پیداکرده بود حتی گله
دارهای دیگر هم کم وبیش اورا می شناختند.
مسلم ومطلب چوپان های کهنه کاری بودند. از اوائل اردیبهشت
گله را می بردند سمت کوه. از کولج وحسنجون می گذشتند.
چندروزی دربند حسنجون می ماندند و می کشیدند به سمت البرز
تا زیر گردنه شاه البرز. سیاه چادر ها رابرپامی کردند و
چرای گوسفند ها از علف های مست کننده البرز شروع می شد.
کوه هنوز برف داشت وشبها سرد اما سگ ها سرحال از سرما هر
جنبنده ای را تا دوردست ها دنبال می کردند.
وقتی گله ازتوی ده ردمی شد سگ ها آرام وبی صدا بودند دمشان
پائئن بود اگر چه هیچ بچه ای جرات نمیکرد سنگی به آنها
بیاندازد. وقتی از خانه های ده رد می شدند سگ ها شروع به
بازیگوشی می کردند. بالا و پائئن می دویدند سر به سر هم می
گذاشتند ودنبال هر خرگوش بی احتیاطی صدها متر به سرعت برق
وباد می دویدند. شاید هم می گرفتند. بهار آن هارا هم به
شوق می آورد.غذایشان نان خشکی بود که همراه چوپان ها بود
یا از شهرک می آمد. گاهی هم شیر گوسفند ویا خرگوش حتی
پرنده ای که شکارشان می شد.
شب هنوز سرد بود زیر شاه البرز یک سره برف بود. برف سنگین
اما از هر چاک زمین آب راه افتاده بود. علف تازه که تا آخر
تابستان هم تازه می ماندهمه جا را پر کرده بود.
و گرگ ها که بالاخره می آمدند. بره جدا افتاده ای را روی
کولشان می انداختند ومی بردند .اگر فرصتی بود حتی میش را
هم می بردند ویا خفه می کردند و نمی توانستند ببرند .
گرگ ها معمولا باهوش تر از سگ ها هستند. اگر گرگ ها از گله
گوسفندی می بردند چوپان ها فحش را به سگ ها می کشیدند و
غضب می کردند و سنگ و چوبی به طرفشان پرت می کردند. و سگ
ها خجالت زده و مغموم سرشان را پائئن می انداختند در پناه
سنگی پناه می گرفتند تا عصبانیت مسلم ومطلب یا هرکس دیگری
که بود تمام شود. شکست خورده وبی حوصله کناری می نشستند و
هی جابجا می شدند واطراف را نگاه می کردند.
ولی فقط گرگ ها نبودند گاهی هم خرس می آمد. خرس قهوه ای یا
طوسی البرز.خرس هایی که هیکلی چند برابر سگ ها داشتند .می
شد که سال ها خرسی نزدیک گله نمی آمد .کاری با گله
نداشتند. شاید از سر بازیگوشی یاکنجکاوی یا برای بیرون
کردن گله از قلمرو خودشان.
پنجه های سنگین وقوی خرس می توانست هر سگی را پاره پاره
کند .کسی به یاد نداشت سگ ها توانسته باشند خرسی را از پا
درآورند .اگر سر و کله خرسی پیدا می شد سگ ها همه با هم
پارس می کردند واز دور نشان می دادند که می خواهند حمله
کنند. خرس هم پس از مدتی آرام آرام دور می شد.
شغال ها مزاحم دائمی و هر شب دور و اطراف بودند وکمتر
روباه ها .اکر گله ای از نزدیک آن ها می گذشت تا ساعت ها
صدای پارس سگ ها گوش فلک را پر می کرد .سگ ها که می دیدند
به حریمشان تجاوز شده از هر طرف به سگ های غریبه حمله می
آوردند تا آن ها را فراری بدهند.بعد هم همه با هم پیروز و
مغرور به چشمه ای می رفتند و سیر آب می خوردند .در این جنگ
و جدال ها بود که زنبور خودی نشان می داد.بیرحمانه حمله می
کرد خودش را وسط سگ های غریبه می انداخت و بی محابا درگیر
می شد .هدفش گوش حریف یا گردن او بود اگر نمی شد یا حریف
غدر بود دستش را زخمی می کرد.خرناس می کشید پارس می کرد و
خودش را به آب وآتش می زد.کمتر سگی درگیر می شد همه پارس
میکردند ونشان می دادند که می خواهند حمله کنند. اما
معمولا سردسته سگ ها که نری شش هفت ساله بود حمله می کرد
وحالا هم زنبور که از هر طرف حمله می کرد .گله را دور می
زد از کنار از جلو و عقب ومی پیچید به سگ حریف. چوپان ها
فریاد می زدند فحش می دادند و چوبدست پرتاب می کردند .گله
که می رفت سگ ها آبی می خوردند و استراحت می کردند و زنبور
با حوصله و آرام زخمهایش را می لیسید. بسیار مواقع فقط او
بود که زخم داشت .بسته به شدت زخم چند روزی طول می کشید تا
خوب شود.
و یک غروب در اواخر خرداد وقتی که اشعه آفتاب زرد زرد بود
بوی غریب و ترسناکی به مشام سگ ها رسید .گوش ها تیز شد
هیچکدام پارس نکردند و رو به سمتی که بو می آمد خیره
ماندند.حیوان هنوز دور بود. سایه ای در دوردست ها که نزدیک
می شد.نزدیک تر که شد ترس و التهاب به گله هم سرایت کرد.سگ
ها شروع کردند به پارس کردن .پارس تند پیوسته و پرسر و
صدای آن ها نشان از نزدیکی یک خطر بزرگ داشت. مسلم ومطلب
که فکر می کردند گرگ ها حمله کرده اند به سرعت دست به کار
جاکردن گوسفندها داخل حصار شدند. با صدای بلند فریاد می
زدند و به هر چیزی فحش می دادند و چوب دست ها را در هوا می
چرخاندند. خودشان می ترسیدند یا می خواستند مهاجم را
بترسانند .بره ها وحشت زده سر وصدا می کردند .چوپان ها با
چوب دست هایشان فریاد زنان می خواستند همه را بفرستند داخل
سنگ چین ها.
سگ ها به استقبال جلوتر رفتند. همه با هم وکنار هم .انگار
می خواستند به هم پشت گرمی بدهند.و خرس ظاهر شد جثه اش
دستکم سه برابر آن ها بود .نزدیک و نزدیک تر شد روی دوپا
بلند شد و نعره ای زد .سگ ها ترسیده بودند کمی عقب نشستند
.پارسشان تند تر شد.خشم و ترس همزمان از چشمهایشان بیرون
می زد.مرتب و یک نفس پارس می کردند صدای پارس آنها شاید از
قله هم فراتر می رفت.خرس ایستاد نگاهی به اطراف انداخت سگ
ها جری تر شدند نیم قدمی جلوتر آمدند .یک نفس پارس می
کردند.چوپان ها هنوز سرگرم جاکردن بره ها بودند و دلخوش به
سگ ها. آنها بالاخره خرس را دیدند .سگ ها نمی خواستند جلو
تر بروند. زنبور روی دوپای جلو خم شده بود و با تمام توانش
پارس می کرد .خم تر شد انگار می خواهد روی خرس بپرد .با هر
پارس آب دهانش به بیرون می ریخت .زنبور که جثه ای بزرگتر
از سایر سگها داشت قدمی جلوتر گذاشت.چند قدم به چپ و راست
رفت .حالا دیگر خرس هم توجهش به او بود .روی دو دستش خم شد
حالت حمله به خودش گرفت نمی دانست باید کجای حیوان را
بگیردگردنش، گوش هایش و یاشاید دستش را . خرس به سگ ها
نگاه می کرد ولی زنبور را زیر نظر داشت.شاید کمی هم ترسید
وقتی که زنبور دو سه قدم دیگر جلو آمد.حالا دیگر خرس تمام
توجهش به او بود. لحظه ای ایستاد انگار بقیه سگ ها هم
منتظر بودند. انگار یک لحظه هم پارس سگ ها قطع شد. زنبور
دودلی را در چشم های او دید و یک قدم دیگر جلو آمد. بعد به
ناگهان حمله کرد. فاصله ده دوازده قدمی با خرس در یک لحظه
طی شد. پوزه اش در یک قدمی خرس بود. آب دهانش به صورت خرس
می پاشید.حالا دیگر روی دست ها خم شده بود لحظه ای ساکت
شد. بعد بجای پارس خرناس وحشتناکی کشیدو بعد پرید بطرف سر
خرس تا گوشش را به دندان بگیرد . .خرس دهانش را باز کرد.
دندانهای بزرگش را نشان داد. غرش سهمگینی کشید. دستش را
دراز کرد انداخت پشت گردن زنبور، فشارداد وقتی ناخن هایش
وارد پوست گردن زنبور شدند اورا طرف خودش کشید. زنبور عقب
نشست وبه یکباره پوست گردنش پاره شد و قرمزی گوشتش نمایان
شد. حرکت دیگری به خودش داد شاید خلاص شود ولی پوستش یکسره
کنده شده بود وکشیده شده بود روی سرش. سگ ها همه ساکت شده
بودند قرمزی گردن زنبور و خونی که از آن می ریخت مبهوتشان
کرده بود. یک لحظه همه چیز متوقف شد. زنبور نه پارس می کرد
ونه خرناس می کشید. گیج مانده بود و جائی را نمی دید.بعد
تمام گردنش شروع به سوزش کرد.ب ی اراده قدمی جلو آمد خرس
اورا رها کرد و به عقب رفت .نگاهی به اطراف انداخت. یکبار
دیگر به زنبور نگاه کرد. بعد برگشت ودور شد. سگ ها به خود
آمدند و شروع به پارس کردند. نزدیک تر آمدند در چند قدمی
زنبور ایستادند .گیج ومنگ .
مسلم اول رسید بعد هم مطلب.از گردن زنبور خون می ریخت .سرش
را بلند کرد پوست از روی چشمانش به عقب رفت. ترس و وحشت
تمام وجودش را فرا گرفت. سعی کرد گردنش را لیس بزند اما
نتوانست. سوزش زخم و خونی که دهانش را پر کرد ترسش را
بیشتر کرد.سگ ها همچنان نگاه می کردند.مسلم ومطلب هم
لحظاتی مات و مبهوت ایستادند .این مطلب بود که خم شد زنبور
را بغل کرد وداد زد مسلم سوزن نخ و بطرف چادر دوید .مسلم
زودتر رسید مطلب زنبور را زمین گذاشت .زنبور ایستاده بود.
گردنش را به اطراف می چرخاند.چشمانش نگاهی پرسش گر، ترسیده
و ملتمس داشت. به مطلب نگاه کرد و بعد مستاصل به مسلم
.لیسی به زخمش می زد و بعد پشیمان می شد .زخم بدی بود.
زنبور می لرزید مثل سگی که در یخبندان زمستان خیس شده
باشد. مسلم زیر لب نال و نفرین می کرد و سعی می کرد با
دستی لرزان سوزن را نخ کند. مطلب به سر و کله زنبور دست می
کشید و قربان صدقه اش می رفت .مسلم با آب دهان نخ را خیس
کرد و از سوراخ سوزن رد کرد و به مطلب داد فحشی داد به
زنبور یا به خرس ؟ حتما به خرس بود. بعد ها وقتی که مکرر
یاد زنبور می افتاد تعجب میکرد که در آن وضع چطور توانسته
بود سوزن را نخ کند. مطلب پوست حیوان را گرفت و کشید تا
بهم برساند و بدوزد. زنبور خرناسی کشید. مطلب این بار فحشی
به او داد و فریادی بر سرش کشید. زنبور ساکت شد ولی آستین
اورا گاز گرفت و مطلب هم چیزی نگفت. مسلم پوست را نگهداشت
و مطلب شروع کرد به دوختن. زنبور ناله می کرد یکبار هم مچ
مسلم را به دندان گرفت که مسلم هیچ چیزی نگفت. بعد ها
تعریف می کرد ومی گفت حیوون زبون بسته فقط گریه نمی کرد.
دوختن که تمام شد مسلم کاسه آب خودشان را پر کرد گذاشت جلو
زنبوراو هم همه آب را با ولع خورد. سعی می کرد محل زخم را
لیس بزند اما هربار از فرط درد پشیمان می شد. ولی دوباره
از سر می گرفت. مسلم گفت بذار همین جا گوشه چادر بمونه.
مطلب بغلش کرد بردش گوشه چادر یک تکه نمد انداخت زیرش و
پتوئی هم رویش کشید .زنبور هیچ حرکتی نکردهنوز می لرزید
مقاومتی هم نکرد. احساس راحتی کرد. سرش را آرام روی دست
هایش گذاشت. هنوز درد داشت اما احساس امنیت می کرد. قدر
شناسانه نگاهی به آن ها انداخت. شاید هم خوابید .
ده روزی طول کشید تا بهتر شد.شیر ، گوشت، حتی یک دست جگر
گوسفند به او دادند و او هم همه را به آرامی می خورد.
شب ها بیرون نمی رفت. در طول روز دو یا سه بار آهسته بلند
می شد واز چادر بیرون می رفت. گشتی همان دور واطراف می زد
و برمی گشت همان گوشه روی نمد خودش می نشست . مطلب حتی روی
زخمش مرحم هم می مالید.حالا دیگر خوب شده بود.اما آرام و
بی صدا انگار پارس کردن را فراموش کرده بود. بیشتر اوقات
همان گوشه چادر خوابیده بود .کمتر بیرون می رفت. دیگر هرگز
پارس نکرد و خرناس هم نکشید.چند بار غذایش را با بقیه سگ
ها ریختند اما او اصلا انگار میلی به غذا نداشت. سگ ها
حمله می کردند و تکه های نان واستخوان را از هم می قاپیدند
اما او بی حرکت می ایستاد و نگاه می کرد .لاغر شده بودحتی
از ته مانده غذای چوپان ها هم نمی خورد. گوشه ای می نشست
تا غروب که چوپان ها برمی گشتند می رفت کنارشان دراز
میکشید. آن ها هم برایش غذای جدا می ریختند .سرش را روی
دستانش می گذاشت و با چشمانی که از آنها هنوز ترس می ریخت
به اطراف نگاه می کرد.دیگرهیچوقت به عادت سگ ها صبح ها یا
غروب ها سرپا نمی ایستاد با گردن افراشته و آن دور دورها
را تماشا نمی کرد. دیگر آن خواب آرام سگ ها را نداشت. با
هر بوی نا آشنائی و هر صدائی که از آن خطری احساس می شد
خودش را به چادر نزدیک تر می کردبه آن تکیه می داد ومی
نشست.
. وقتی راه می رفت، همان اطراف چادر، سرش پائئن بودو زیر
چشمی اطراف را نگاه می کرد . کنار چادر کاسه آبی برایش
گذاشتند و غذایش را هم جدا از سگ ها همان جا می دادند
.دیگر برای خوردن آب تاچشمه نرفت .سگ ها هم زیاد دور و بر
او نمی آمدند .
چند روز آخر تقریبا غذائی نخورد. بیشتر دراز کشیده بود زیر
آفتاب. لخت و بی حال .چشمانش را کمی باز می کرد و نگاهی از
روی تنبلی به اطراف می انداخت .منتظر بود تا مسلم و مطلب
برگردند چادر .و یک روز وقتی مطلب برایش غذا برد، دید
زنبور چشم هایش بسته وسرش به طرفی خم شده. مرده بود .نگاهی
به مسلم کرد سری تکان داد و گفت زبان بسته مرد.
بعد چاله ای کندند کمی دور تر از چادر نه خیلی دور. مسلم
به من گفت دلم نیامد او را دور چال کنم. نفهمیدم چرا فکر
کردم می ترسه .دو نفری زنبور را بلند کردند گذاشتند کف
چاله و خاک ریختند روش تا پر شد. مطلب تخته سنگی را به
زحمت آورد وروی قبر گذاشت. دو تائی همان جا نشستند سیگاری
کشیدند وبی آنکه حرفی بزنند. به گله به سگ ها و به اطراف
نگاه کردند.مسلم به یاد آورد روزی را که رفته بود بالای
شهرک، گوسفند سرا تا زنبور رابیاورد وقتی که هنوز سه یا
چهار ماهه بود و نگاه غمگین و تسلیم مادرش که دور شدن اورا
می دید .
سگ ها می توانند تا شانزده سال عمر کنند. سگ های گله متوسط
هشت سال عمر می کنند. اگرچه یزدان شاهدوستی سگی در گله اش
دارد که هجده سال عمر دارد. هرچند کور شده و نمی تواند بو
راهم تشخیص دهد حتی بوی غذا را و یزدان خودش غذا دهانش می
گذارد .
زنبور فقط چهار سال عمر کرد .
 |